دیشب رمان چهل سالگی ناهید طباطبایی رو شروع به خوند کردم، اولش قرار نبود کامل بخونم چون ساعت یک و نیم نصفه شب شروعش کردم  ودوس نداشتم شب رو بیدار بمونم به خاطرش حقیقتا، اما اونقدر موضوعش من رو جذب کرد که نتونستم بیدار نمونم و تا ساعت 5 غرق داستان بودم...برام خیلی کتاب جذابی بود.قهرمان داستان یه زن 40 ساله بود که بعد از گذشت تقریبا 20 از اولین عشقش و با داشتن یه همسر و یه دختر که عاشق هردوشون بود الان باید با اولین عشقش که باهاش ازدواج نکرده بود روبرو می شد اونم به عنوان رهبر ارکستر سمفونیک و مدیر برنامه هاش هم همین قهرمان داستان باید می بود. یه قسمتی از داستان میگه "آدم باید به تعداد آدمایی که میشناسه ماسک داشته باشه" ، جالب بود طرز نگاه های قهرمان داستان به شدت به خودم شبیه بود و برام لذت بخش بود خوندن همچین داستان خوبی.یایه جایی بر میگرده میگه "دوست داشتن یا عادت کردن مساله اینجاست، عشق یا عادت؟ عشق یا دوست داشتن؟ کی گفته بود وست داشتن بهتر از عشق است؟ هرکه بود حرفش خیلی پسندیده بود او گفته بود عشق با هیجان،بی فکری و غم همراه است اما دوست داشتن استوار آرام ومنطقی است."یا درباره پیری میگه : "  آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه  صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند" یا یه جای دیگه میگه : "او عاشق مسایل زندگی دیگران بود، بس که به مسایل خودش عادت کرده بود".یا اونجا که درباره پیری نظرش رو میگه " پیری فقط یک صورتک بد ترکیب است که با یک من سریش می چسبانندش روی صورت آدم، ولی آن پشت جوانی است که دارد نفسش می گیرد. بعد یک دفعه می بینی پیر شدی و هنوز هیچ کدام از کارهایی که می خواستی نکردی."یا درباره عشق جوانیش چه راحت سخن میگه و این جذبم کرد :" همه ما در جوانی عاشق بوده ایم، عشق هایی که یکی یکی رفتند و تکه ای از دل ما را با خود بردند."یا اونجایی که درباره عشق ال و آخر صحبت میکنه که من وقتی می خوندمش دلم میخواست نویسندش بود من بغلش کنم " ستاره ها به تمام مردها و زن هایی که یک وقتی عاشق بوده اند می خندند و تمام زن ها و مردها هر شب به آسمان نگاه می کنند، ستاره های خودشان را پیدا می کنند و یواشکی بهش لبخند می زنند... عشق های دوران جوانی، همین ستاره ها هستند. و تو هر وقت به ستاره ها نگاه کنی، می فهمی که یک جایی، یک جایی از دنیا یک کسی هست که وقتی به تو فکر می کند ته قلبش گرم می شود... آخرین عشق، ستاره ای است که به گردنت می آویزی. ستاره ای که تا به آینه نگاه نکنی آن را نمی بینی، درست مثل چشمانت. ولی وقتی آن را لمس کنی، می بینی که دور انگشتانت هاله ای آبی رنگ حلقه می زند و تمام جانت را گرم می کند"با تمام وجود این داستان رو خوندم و با تمام وجود حسش کردم. اوج داستان اونجا بود که دختر قهرمان داستان ازش پرسید آیا بازم اون عشق قدیمش رو دوست داره و اون جواب داد دوسش دارم، اون به یادآور دانشکده و جوانی من هست و بعد درباره ستاره ها صحبت کرد و در جواب دخترش که پسر چرا با هم ازدواج نکردید گفت :"آدم با ستاره ها ازدواج نمی کند."و بعد هم گفت "ما بچه بودیم، راهمان از هم جدا بود" و بعد هم در جواب دخترش که از او می پرسید که آیا دوست داشت که آن عشق جای پدرش بود جواب داد " راستش نه، چون آن وقت مثل یک جفت آدم می شدیم که پایمان روی زمین نیست. بیشتر از آن شبیه بودیم که بتوانیم با هم زندگی کنیم. من به کسی احتیاج داشتم که به او تکیه کنم و پدرت بهترین متکای دنیاست." خیلی برام دیدگاهش جالب بود ، یه جاهایی قشنگ دلم میخواست جیغ بکشم بگم عااااالیه، حرف من هست اینم.همیشه میگم با کسی که خیلی به خودت شبیه هست نمیتونی هیچ وقت کنار بیای به عنوان تکیه گاهت و جالب بود این همه حرف دل من در قالب یه داستان عالی...خیلی حس خوبی بهم داد رمان...