قوی و محکم بودن
یه
موقعی میشه دیگه واسه یه چیز کوچیک یا بزرگ حتی که ناراحتت کرده دیگه بغض هم
نمیکنی...یه موقعی میشه اینقد فولادین میشی که دیگه واسه هیچی اشک نمیریزی...دیگه
هر اتفاقی افتاد برات اهمیتی نداره که چی شد و چی نشد...یه موقعی میشه دیگه ادای
محکم بودن رو در نمیاری در واقع خود محکم شدن رو تجربش می کنی...شایدم به خودت بگی
من بزرگ شدم...اونقدر بزرگ شدم که دیگه چیزی نتونه اشکم رو دربیاره...اما کافیه
فقط کافیه یه بار دیگه اونی که برات دنیا دنیا ارزش داره بهت یه حرفا کمتر از گل
بزنه تا بفهمی اون کوهی که از خودت تو ذهنت ساختی وجود خارجی نداره و جلو چشمت بتی
که از خودت ساختی بشکنه و اشکات بازم هم روی صورتت جاری بشه...
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 14:41 توسط نوت نویس
|